روزهای آخر ماه بهمن رو به آرامی و در کنارهم سپری می کنیم ، برنامه کاملی واسه هر روز هفته داریم و کلی از این روزها و فراغت و در کنار هم بودن لذت می بریم و کلا کم پیش میاد که از این حالت خارج بشیم.همچنان کلاس زبان برقراره و خدا رو شکر خیلی به کلاس و  خانم مربیش علاقمند هست و خیلی خوب و با اشتیاق هر درس و یاد میگیره و مدام از من می پرسه مامان انگلیسی این چی میشه و اون چی میشه و با یک بار گفتن سریع یاد میگیره  برعکس همچنان در اعداد و یادگیریش در جا میزنه. کتابهای ریاضی و علوم پیش دبستانی گاج و هم به نصف رسوندیم و حیرون این همه علاقه اش به علوم و طبیعت ام .  چند شب پیش قبل خواب، رفت دائرة المعارفش  و آورد و گفت مامان میشه واسم از دایناسورها بگی ؟ بعد اینکه صفحه دایناسورها رو خوندیم تا دو روز گیر این بود که چرا دایناسورها نیستند ، دلم براشون میسوزه پس من و ببر موزه استیل (اسکلت) دایناسورها رو ببینم . الان من موندم که کجا آرینا رو ببرم که استیل دایناسور داشته باشه .

چند هفته ایی هست که آرینا دست از دیدن تام و جری ، پت و مت برداشته و یه جهش رسانه ایی کارتونی کرده و رو به دیدن فیلم های کارتونی آورده و بر طبق قرارمون هفته ای دو تا فیلم کارتونی براش میگیریم و با هم می بینیمشون تا حالا هم کلی واسه خودمون کیف کردیم ، یه روز گیسو کمند میشه و یه روز تینکل بل و روزی صدبار بن تن .همچنان عاشق تولد بازی، کیک خریدن و شمع فوت کردنه اما دریغ از یه تیکه کیک خوردن همین که شمع و فوت می کنه دیگه حوالی کیک هم نمی آد و ما می مونیم و کیک. از این هفته دوباره دو روز دوری ما شروع میشه و از الان من دلتنگ این دو روز آخر هفته ام فکر میکنم چون آخر هفته هم هست و همه دور هم جمع هستن دلگیر بودنش بیشتر باشه .

 آرامش این روزها رو دوست دارم و از طرفی اسفند هم تو راهه و من کلی از تموم شدن زمستون خوشحالم ، کلا اسفند بهم انرژی مثبت میده و پتانسیل این و دارم که یه خونه رو کامل تکون بدم و البته یه عالمه خرید هم کنم از طرفی بهار داره کم کم میاد و از الان دلم لک زده واسه اون هوای ملس و زیبا و سرسبزی تازه دمیده ، از زمستون فقط برفش و دوست دارم اون هم که امسال هر بار برف اومد یا در کنار آرینا نبودم یا تو امتحاناتم بود و حسرت یه برف بازی با آنی به دلم موند اما آرینا امسال خونه هر دو تا مادرجون ها واسه خودش آدم برفی درست کرد و یه دل سیر (البته اگه بشه)برف بازی کرد متاسفانه عکسی هم از آدم برفی هاش ندارم.

دیگه فکر کنم وقتش شده که یه دستی به سر و روی خونه بکشم از نوع خونه تکونی ، یه کار هایی هم کردم ، اما به اتاق آرینا که میرسم حیرون میشم . مثلا الان برام سواله که شما با نقاشی ها و کاردستی های بچه های گلتون چیکار می کنید؟ خب نمیشه همه رو نگه داشت بعضی هاشون خیلی قشنگ هستند ، بعضی هاشون یه خاطره ای بهشون چسبیده و بعضی هاشون هم ذهن خلاقی و کودکانه ای پشتشون هست که دلت و هی نرم میکنه که این و هم نگه دارم، بعد به خودت میای و می بینی تو یه ماه کلی نقاشی و کاردستی مقوایی و پارچه ای و خمیری رو دستت مونده. واقعا شما چیکار می کنید؟ گاهی میگم یه عکس بگیرم و تو یه فایل واسش نگه دارم ، اما صدای آرینا تو گوشم میاد (این و نندازی ها من خیلی دوسش دارم ) در هر صورت اگه ایده ی و راهکاری دارین ، این دم عیدی ما رو هم بی نصیب نذارید .

گفته بودم کم کم دستم روون میشه و چونه ام گرم اما خودمم فکر نمی کردم تا این حد.شنبه آینده  هم روز امتحان زبان آریناست که تا اون روز باید هر روز باهاش کمی کار کنم ، که امیدوارم مث ترم پیش نتیجه اش عالی باشه. ببخشید این پست اینقدر طولانی شد.

http://ups.night-skin.com/

                 آرینای عشق کیک

http://ups.night-skin.com/

ضیافت شبانه در اتاق آرینا خانوم

http://ups.night-skin.com/

 

عشق من و کیک این ماه خونه مادرجون، که اصرار داشت حتما شش تا شمع داشته باشه.

 

http://ups.night-skin.com/

برف بازی امسال که متاسفانه مامان نبود

http://ups.night-skin.com/

عزیز دلم بعد برف بازی

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 13:3 توسط مهشید |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات

سه ماه دوری و ننوشتن تو وبلاگ فکر کنم بهونه خوبی باشه واسه اینکه ندونم از کجا شروع کنم ، اینقدر ننوشتم که الان اصلا نمی دونم از چی بنویسم اما فکر کنم هر روز که بگذره وضعیت بدتر بشه واسه همین امروز تصمیم گرفتم هر جوری که شده یه استارت دوباره بزنیم و بهتر دیدم از همین روزها شروع کنیم. بعد امتحانها تصمیم گرفتم که هرجوری شده آرینا رو ببرم مشهد ، این نیتی بود که از وقتی به دنیا اومده بود داشتم و نمی شد ، یا حداقل ما جدی تصمیم نمی گرفتیم. تا چهارده ام *درگیر امتحانها و مقاله بودم و روز شنبه پونزدهم* با مادرجونها و خاله آزی رفتیم تهران و از اونجا با قطار به سمت مشهد. بعد آخرین سفرمون که تو هواپیما آرینا راضی به بستن کمربند نمی شد، از هواپیما خاطره خوبی نداره و اینبار هم اصرار داشت که با هواپیما نریم و اینجوری شد (البته خودم هم دوست داشتم تجربه ایی از قطار داشته باشم!) که ما واسه شنبه ساعت ۸ شب بلیت قطار واسه مشهد داشتیم . برعکس چیزی که فکر می کردم آرینا تو قطار نه در رفت و نه در برگشت اصلا اذیتمون نکرد و خیلی خیلی دختر خوبی بود و کلی من و شرمنده خودش کرد. ما در کل دو روز و یک صبح مشهد بودیم . روز اول بعد کمی استراحت همگی رفتیم حرم و تا بعد نماز مغرب عشا اونجا بودیم ، در تمام مدت اونجا بودن به یاد همه بچه های وبلاگ ها بودم و امیدوارم تو این آخر سالی گره از مشکل همه باز بشه و همه سلامت و دلخوش باشن. روز دوم هم طبق قولی که به آرینا داده بودم بعد کمی گشتن تو الماس شرق ، رفتیم پارک آبی که یه  پنج ، شش ساعتی اونجا کلی واسه خودش بازی کرد و اصلا میل نداشت بریم  هتل . شب هم تا سرش و گذاشت رو بالش خوابید. اگرچه مدت زمان سفرمون کوتاه بود اما خیلی خوب بود و برعکس اینکه می گفتن خیلی سرده ، هوا هم عالی بود .(از وقتی برگشتیم خونه هوا همش برف و بارونه). از همه دوست های گلم ممنونم که تو این مدت با وجود نبود ما مدام بهمون سر می زدن و جویای احوالمون بودن . خب کم کم دستم روون میشه و چونه ام گرم ، هی میام و می نویسم فعلا  بهتر از این نمی تونم.

http://ups.night-skin.com/

 

آرینای گلم تو لابی هتل که عاشق این قسمتش شده بود

http://ups.night-skin.com/

 گفتم از اینجا خوشش اومده بود

http://ups.night-skin.com/

 

هر بار که از اتاق می اومد بیرون باید یه بار رو این صندلی می نشست

 

http://ups.night-skin.com/

 به قول خودش فیگور عروس غمگین و گرفته

 

http://ups.night-skin.com/

بعد پارک آبی با چشم باز خوابیده

 

http://ups.night-skin.com/

 خسته و خواب آلود وقت برگشت تو قطار

** اااا عزیز از لطفتون ممنون : چهاردهم ، پانزدهم . کاش من هم در سکوتی که شما میخوندین می نوشتم؟!... تغییر ندادم چون به ندرت پیش میاد که غلط املایی داشته باشم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 12:58 توسط مهشید |
نمايش باکس نظرات
بستن باکس نظرات