آرینا خورشید خونه ما
اول از همه روز زن و مادر و به همه مادر های گل و مهربون و همه خانم های عزیز و دوست داشتنی تبریک میگم البته با یه روز تاخیر که شرمنده ام هر کاری کردم نشد که دیروز برسم و گرد و خاک اینجا رو بتکونم .دیروز من و آرینا با یه دسته گل و هدیه اول خونه مامانی و بعد هم خونه مادر جون رفتیم و روز مادر و خدمتشون تبریک گفتیم و وقتی خونه اومدیم از خستگی بیهوش شدیم و نشد حداقل در دقایق آخر به اینجا برسم. جمعه دو هفته پیش گفتم از شرمندگی غیبتم در بیام ، واسه همین با مامانی اینها رفتیم انزلی و نهار و خونه اقوام پدری خوردیم و بعد نهار همه با هم رفتیم به سمت رضوانشهر و کوه های تالش که از طبیعت و هوای فوق العاده اردیبهشت و جمع خانواده لذت ببریم . جایی که رفتیم طبیعت زیبا و فوق العاده ایی داشت و هوا هم عالی و مطلوب بود .آرینا و آوا هم تا جایی که می تونستند بازی و شیطونی کردند و هر از گاهی هم به گاو ها و سگ ها حمله می کردند وروجک ها تا دلشون خواست تو جنگل بازی و شیطونی کردند به زحمت می شد ازشون عکسی گرفت، این چند تا هم دیگه از دستشون در رفته بود هر جا درخت و بالا رفتن از تنه درخت بود ، رضایت میداد یه عکسی هم ازش بگیریم طبیعتش و خیلی دوست داشتم، یه حس آرامش خوبی بهت میداد تمام دنیای منی قبل اینکه کاملا هوا تاریک بشه همونجا شام و هم خوردیم (جای همگی خالی) و حرکت کردیم به سمت انزلی و از اونجا به خونه که تو ماشین آرینا بیهوش شد. یکشنبه گذشته یهویی برنامه جور شد بعد مدت ها برم نمایشگاه کتاب ، مثلا رفتم واسه خودم کتاب بگیرم اما مث همیشه به نام من به کام آرینا شد . براش یه سری کتاب های اموزشی گرفتم که امیدوارم کم کم وقت کنم باهاش کار کنم و یه تعدادی هم داستانی که شب ها ما رو به عالم داستان ها و افسانه های رنگارنگ ببره. کتابهای آموزشی که فکر می کنم اونهایی و که از شاکری و کانون پرورشی گرفتم خیلی خوب باشن. مجموعه های داستانی که شب ها قراره ما رو ببرن به دنیای داستانها و افسانه ها جمعه هم حدود سه ، چهار رسیدم خونه و بعد غذا خوردن و یه کم استراحت به پیشنهاد بابایی تو مدت زمان باقی مونده تا شب رفتیم دریا که دخترک بازیگوش کمی در ساحل دریا شن بازی کنه و جبران دو روز تنهایی شاید شاید شاید کمی بشه... دریا و دخترک و شن بازی بدون شرح دیروز ـ یکشنبه دهم اردیبهشت ـ آرینا دومین تولد گروهی مهدش و تجربه کرد و خدا رو شکر خیلی خوشحال و راضی بود. بنا به نظر خواهی که از اولیا صورت گرفته بود تولد به صورت گروهی ،یعنی برای همه بچه های اون کلاس، بیشترین رای و آورده بود و قرار شد روز یکشنبه ساعت نه و نیم تا یک ونیم تو مهد برنامه تولد داشته باشن.از روزی که آرینا خبر تولد و شنید مدام می گفت که دلش میخواد فرشته مهربون براش یه باربی بیاره که یه عالمه لباس با خودش داشته باشه ، از اونجایی که همون فرشته مهربون که قراره باربی بیاره چند وقت پیش همه باربی های آرینا رو فرستاده بود سرزمین اسباب بازی ها و هیچ رقمه هم کوتاه نمی اومد آرینا هر روز که به مراسم تولد نزدیک تر می شد با سوز و گداز بیشتری از فرشته مهربون می خواست که آرزوش و براورده کنه ، و این جوری شد که فرشته مهربون رفت و برای آرینا یه باکسی که توش دو تا باربی و چندین دست لباس بود آورد و قول داده که اگه لباس ها و سر و دست این باربی ها سالم موندن باقی و هم از سرزمین اسباب بازی ها بیاره. خلاصه صبح یکشنبه آرینا صبحانه خورده و مرتب با کادوی فرشته مهربون (خانواده) و لباسی سفید راهی مهد شد. همیشه شاد و خندان باشی عشق من ظهر که دنبالش رفتم خیلی راضی و خوشحال بود و معلوم بود که کلی بهش خوش گذشته و بازی کرده و تا خونه مدام در فکر کادوهاش بود و همینکه رسیدیم کادوهاش و باز کرد و کلی قربون صدقه فرشته مهربون رفت کارت دعوت امسال که طرح پو بود و آرینا خیلی دوستش داشت چهارشنبه هفته گذشته که تعطیل بود و هم ما در کنار هم بودیم گفتیم کمی بیشتر به دل طبیعت بزنیم ـ آخه یه جورهایی تو دلش هستیم ـ صبح زود بیدار شدیم و بعد صبحونه آماده شدیم و سر از لونک و دیلمان در آوردیم . چون عجله نداشتیم هر جا حیوونی می دیدیم نگه میداشتیم تا آرینا کمی باهاشون بازی کنه و از بودن در کوه و جنگل لذت ببره. عاشق این سگ های خونگی شده بود و نزدیک نیم ساعت باهاشون بازی کرد و اصرار داشت که از تو دستش تی تاپ بخورن قربون شجاعتت مادر که به خودم رفتی هوا هم بی نظیر بود ، همه جا سبز و پر از طراوت بهاری با اینکه من همین جا متولد شدم و همین جا هم بزرگ شدم ، اما هنوز هم از دیدن این همه زیبایی و سبزی هیجانزده می شم و هی دلم میخواد آروم تر و با تامل تر مسیر و پشت سر بذاریم ، پایین که بودیم هوا گرم و حدود بیست درجه بود اما هرچی که بالاتر می رفتیم خنک تر و در نهایت حتی کمی سرد هم شده بود و وقتی به نزدیکی دیلمان رسیدیم مه غلیظی همه جا رو فرا گرفته بود و کم کم بارون زیبایی هم شروع به باریدن کرد . تو دیلمان یه غذاخوری تمیز و مرتب پیدا کردیم و سفارش غذا دادیم ، جای همه دوستان خالی ، غذاش فوق العاده خوب بود تقریبا همه چیز محلی و تازه بود به خصوص آرینا عاشق کباب و کره محلیش شده و برام جالبه که هنوزم حرفش و میزنه . ساعات خیلی خوبی بود و خدا رو شکر به آرینا خیلی خوش گذشت . سریع برگشتیم خونه و کمی استراحت کردیم و عصر آرشا جون و مامانش مهمون ما بودن که این دوتا وروجک با هم بازی کردن و غروب هم کمی با هم رفتیم بیرون و براشون از بازی و اندیشه چند جلد کتاب کار گلدونه گرفتیم که فکر می کنم در کنار کتابهای گاج و مهد مفید باشن. دخترک در دل طبیعت و عاشق گل های وحشی زیباترین هدیه ای که تا امروز در سال جدید گرفتم ، خالصانه و عاشقانه مسلما من عکاس خوبی نیستم که کاش بودم... امروز هم بعد مهد طبق معمول دوشنبه ها سریع رفتیم کلاس زبان که خدا رو شکر هم مربیش و هم من این روزها از پیشرفت و توجه آرینا خیلی راضی هستیم . کلاس نقاشی هم دوباره از سر گرفته شده و هر جلسه با اشکال و طرح های مختلف آشنا می شن و با توجه به اونها نقاشی می کشن که البته آرینا همیشه هم پایبند اصول اولیه نیست که نمی دونم خوبه یا بد... بعد کلاس هم کمی رفتیم پیش مادرجون که چند روزی بود ندیده بودیمش و سر راهه خونه هم رفتیم گلفروشی که برای خانم مربی یه دسته گل به سلیقه و انتخاب آرینا ـ رز قرمز و سفید ـ گرفتیم ، از اون همه هیجان و شوق و ذوقش واسه هدیه به مربیش لذت بردم تا وقت خوابیدن هم تو فکر خاله مهدش بود... از همینجا روز معلم رو به همه معلم های عزیز به خصوص پدرجون ها ، خاله افسانه ، خاله طاهره و همه دوست های عزیزم تبریک میگم و امیدوارم همه ما معلم های خوبی واسه بچه هامون باشیم . پی نوشت ۱: از همه دوست های گلم ممنونم که جویای احوالم بودن ، ده جلسه فیزیوتراپی ام تموم شد و دیروز دکتر رفتم که معتقده هنوز ماهیچه هام و انگشتهام خشکه و ضعف عضلانی دارم و دوباره برام ده جلسه فیزیوتراپی نوشته که ایشااله از شنبه اینده شروع می کنم. پی نوشت ۲: کل این پست و نوشته بودم و همه عکس ها رو هم گذاشته بودم که یهو همه پرید و فقط و فقط هم پاراگراف اول و سیو داشتم . در هر صورت مسلما انرژی اولیه رو نداشتم و از این بابت شرمنده ام. از صبح تا حالا می تونستم بیام و یه پست درست و حسابی بنویسم اما نمی دونم چم شده که هی خودم ، خودم و دور می زنم و هی امروز و فردا می کنم . اون بیست و هشتمی که در آرزوش بودم ، مث همه بیست و هشتم ها اومد با ا ین تفاوت که تغییری در وضعیت من صورت نگرفت و قرار شد که دستم همچنان تا هیجده ام بسته بمونه و من شنبه نوزدهم برم فیزیوتراپی . خب از همون جا کمی خورد تو حالم و واسه عیدی که دیگه رسیده بود پشت در ، هیچ حوصله ای نداشتم . اما باز بد نگرفتم و تو همون مدت کم باقی کارهای مربوط به هفت سین و خرید هام و انجام دادم. شب قبل عید هم تا پاسی از شب بیدار موندم و سفره هفت سین و چیدم و خونه رو مرتب کردم و خوابیدم اما صبح با سر درد بدی بیدار شدم خیلی بدتر از اونی که ذوق و شوق لحظه ی تحویل سال بتونه از سرم بپرونه اما بازم کوتاه نیومدم ، بعد تحویل سال و رسم و رسومش کمی رفتم خوابیدم که نزدیکهای ظهر که پا شدم گوشه چشم راستم تا امتداد شقیقه ها به شدت کبود شده بود و خلاصه بادمجونی و هم که کم داشتیم گوشه چشممون کاشته شد .با همه اینها نهار و شام و خونه مادرجونها گذروندیم و اولین روز سال نود و یک و شب کردیم . باقی عید هم به مهمونی و عید دیدنی های چند ساعته گذشت ، هیج جای خاصی نرفتیم و هیج مهمونی شام و نهاری هم ندادیم . دوازدهم رفتیم خونه اقوام پدریم انزلی و نهار و شام اونجا بودیم و آرینا و آوا یه دل سیر بازی کردن و هر دو تاشون واسه کفش سیندرلایی که آرزوش و داشتن و در یک حرکت جوگیرانه مادرانه واسشون خریدیم کلی ذوق کردن ، تموم شب و در حال تمرین راه رفتن بودن . برای سیزدهم همه با هم برگشتیم لاهیجان و سیزده رو هم در کوه و در یه باغی در نزدیکی های لاهیجان بدر کردیم و کلی گفتیم و خندیدیم ، فکر کنم این دو روز بهترین روزهای عید امسال واسه ما بود. متاسفانه حتی عکس هم کم گرفتیم و عکس های سیزده بدر هم تو دوربین دایی مهیار هست که هنوز ازش نگرفتم. خلاصه بعد عید آرینا رو قولش موند و راهی مهد شد و این بار خیلی خوب باهاش کنار اومد از دوشنبه گذشته هم کلاس زبانش شروع شده و فعلا با مهد ، کلاس و غروبها قدم زدن و پارک رفتن مشغولیم. علاوه بر همه اینها بعد حدودا پنجاه روز بسته بودن ، دستم و باز کردم و هر روز ساعت ۴ تا ۵ فیزیوتراپی میرم که متاسفانه با وجود درد وحشتناک و گاهی غیر قابل تحملش هنوز دامنه حرکتی انگشتهامم به نصف هم نرسیده و همین مسئله کمی بی حوصله ام کرده و علت این همه تاخیر و دست دس کردنم همین بود. برام دعا کنید که این روزها رو بتونم تحمل کنم و بینهایت مواظب سلامتی خودتون و گل های نازتون باشید. سفره هفت سین امسال ما که به سلیقه آرینا آبی انتخاب شد لحظه تحویل سال و یه خانم مرتب و خوش اخلاق که عمو نوروز براش یه باربی فرشته با بالهای چرخون زیبا و یه ست گیره مو آورد دختر گلم بعد فوت کردن شمع های سفره هفت سین یه شب به یاد موندنی واسه آرینا و پرهام که بعد رفتن مهمون ها مادرجون و پرهام شب پیش ما موندن وروجک ها بعد کلی آتیش سوزوندن شهربازی بام سبز و کلی بازی و شادی (جای هانا جونم که تله کابین دوست داره خالی چند روز بیشتر به سال جدید و یه شروع دوباره نمونده و سال گذشته دست اسفند و مث بقیه ماه ها گرفته داره پاورچین پاورچین میره. هر روز می خوام بیام و از آخرین روزهای این سال و حال و هوای دم عیدمون بنویسم می بینم کلی کار عقب افتاده و نصف و نیمه رو دستم مونده و هی آپ کردن وبلاگ و می فرستم ته ته لیست ، تا امروز که صدای آرینا هم بلند شد که چرا اینجا عکساش تازه نمیشه منم آب دستم بود گذاشتم زمین و شتابان رو آوردم به اینجا از شنبه به طور جدی افتادم تو کار خونه تکونی ، کل شنبه رو کوزتینگ داشتیم شدید ،اما چون کارگر داشتم فقط کارهایی که خودم اصلا نمی تونستم انجام بدم و گذاشتم تو اولویت و واسه همین تمام هفته هم کار داشتم و همچنان دارم ،و با این یه دستی از رو هم نمیرم یکشنبه هم از ساعت چهار رفتم آرایشگاه و موهام و به ناچار کوتاه کردم و بعد رفتم دکتر ، بعد دو ساعت نشستن و دیدن کوچیک و بزرگ دست و پا شکسته خدا رو شکر کردم که دستمه اون هم دست چپ، یه خانمی و آورده بودن که کلا سمت راستش تو گچ بود و کلی حالم گرفته شد دوشنبه هم بیشتر وقتم و تو اتاق آرینا گذروندم و اونجا رو تمیز کردم و شب هم تولد مبینا جونم بود که با هر گرفتاری (شما بخون عذاب) آرینا رو آماده کردم و رفتیم مهتاب که خیلی شب خوبی بود و فکر کنم به همه خوش گذشته باشه. چهارشنبه سوری هم کار خاصی متاسفانه نتونستیم انجام بدیم فقط غروب رفتیم خونه مادرجون و از رو بالکن کلی آتیش بازی و رقص و شادی مردم و دیدیم و از اونجایی که بابایی سرمای بدی خورده بود ساعت ده برگشتیم خونه. این چند وقت آرینا بیشتر وقتش و به بازی و نقاشی و دیدن کارتون گذرونده و گاهی هم زبان کار کردیم و خودم هم اصراری ندارم که برنامه دیگه ای داشته باشه . امروز هم قراره ببرمش کمی موهاش و همونطور که همه دوستان پیشنهاد دادن کمی مرتب کنم. از اونجایی که ممکنه دیگه وقت نکنم بیام و پست جدیدی بذارم از همین فرصت استفاده می کنم و برای همه دوستان و همه بچه های وبلاگستان سالی خوب و پر بار ،همراه با سلامتی،سربلندی و شادی و آرزو می کنم. روزهای خوبی و پیش رو داشته باشید و از ته دلم آرزو دارم همیشه شاد باشید. آرزو دارم، خورشید رهایت نکند، غم صدایت نکند، شب سیاهت نکند، و تو را از دل آن کس که تبش در تن توست، حضرت دوست جدایت نکند. متاسفانه عکس تکی بهتری از آرینا ندارم با تشکر از شبنم عزیز پنجشنبه هفته گذشته که طبق معمول رفته بودیم کلاس، کلاس تشکیل نشد و ما هم برگشتیم خوابگاه که جلو در خوابگاه تو همش چند ثانیه دستم لای در ماشین و دیوار موند و علاوه بر بریدگی کف دستم که عمیق بود سه تا انگشتم هم شکست و مجبور شدیم با گرفتاری برگردیم و جمعه عصر دستم و جراحی کردن و یه شب هم بیمارستان موندیم. الان بیشتر از یه هفته هست که دستم تو آتلِ و پانسمانه و حالا دکتر گفته بیست و یکم بیا بخیه رو بکشم (امیدوارم دوباره برام گچ نگیره آرینا هم طبق برنامه قرار بود شنبه پیش امتحان داشته باشه ـ همون روزی که من بیمارستان بودم ـ که امتحان کنسل شد و موند واسه دوشنبه اش و دوشنبه هم با خاله آزی بدون هیچ بهونه ای رفت کلاس و خدا رو شکر امتحان را با وجود غیبت های اجباری و اتفاق های افتاده خوب داد علاوه بر این تو کارهای خونه و کارهای خودش هم بیشتر از همیشه بهم کمک میکنه و سعی میکنه تو این شرایط کارها و بازی های عجیب غریب از من نخواد . تو لباس پوشیدن و دستشویی رفتن و جمع کردن عروسک ها و اسباب بازی هاش هم بر عکس قبل که با منت و خواهش بود همراهی میکنه ،و از همه مهمتر فعلا این هفته حرفی از کاردستی درست کردن نزده روزهای آخر اسفند بیشتر مواظب خودتون و گل هاتون باشید و تحت هر شرایط تا جایی که می تونید با انرژی و شاد باشید و از لحظه لحظه زندگیتون استفاده مفید کنید چون آدم واقعا نمی دونه چی در انتظارشه ، براتون از ته دلمون آرزوی سلامتی و سعادت و شادی می کنیم. آرینا مشغول ظرف شستن (از مزایای دختر داشتن سخت در کار خانه داری(قربون دستهای کوچولوی مهربونت برم) آخرین کاردستی دوتاییمون که تقدیم بابا جون شد جز برش شکل قلب و دادن دکمه ها بقیه کار خودش بود نظرتون چیه که واسه عید کمی موهای آرینا رو کوتاه کنم؟ روزهای آخر ماه بهمن رو به آرامی و در کنارهم سپری می کنیم ، برنامه کاملی واسه هر روز هفته داریم و کلی از این روزها و فراغت و در کنار هم بودن لذت می بریم و کلا کم پیش میاد که از این حالت چند هفته ایی هست که آرینا دست از دیدن تام و جری ، پت و مت برداشته و یه جهش رسانه ایی کارتونی کرده و رو به دیدن فیلم های کارتونی آورده و بر طبق قرارمون هفته ای دو تا فیلم کارتونی براش میگیریم و با هم می بینیمشون تا حالا هم کلی واسه خودمون کیف کردیم ، یه روز گیسو کمند میشه و یه روز تینکل بل و روزی صدبار بن تن آرامش این روزها رو دوست دارم و از طرفی اسفند هم تو راهه و من کلی از تموم شدن زمستون خوشحالم ، کلا اسفند بهم انرژی مثبت میده و پتانسیل این و دارم که یه خونه رو کامل تکون بدم و البته یه عالمه خرید هم کنم دیگه فکر کنم وقتش شده که یه دستی به سر و روی خونه بکشم از نوع خونه تکونی ، یه کار هایی هم کردم ، اما به اتاق آرینا که میرسم حیرون میشم . مثلا الان برام سواله که شما با نقاشی ها و کاردستی های بچه های گلتون چیکار می کنید؟ خب نمیشه همه رو نگه داشت بعضی هاشون خیلی قشنگ هستند ، بعضی هاشون یه خاطره ای بهشون چسبیده و بعضی هاشون هم ذهن خلاقی و کودکانه ای پشتشون هست که دلت و هی نرم میکنه که این و هم نگه دارم، بعد به خودت میای و می بینی تو یه ماه کلی نقاشی و کاردستی مقوایی و پارچه ای و خمیری رو دستت مونده. واقعا شما چیکار می کنید؟ گاهی میگم یه عکس بگیرم و تو یه فایل واسش نگه دارم ، اما صدای آرینا تو گوشم میاد (این و نندازی ها من خیلی دوسش دارم ) در هر صورت اگه ایده ی و راهکاری دارین ، این دم عیدی ما رو هم بی نصیب نذارید . گفته بودم کم کم دستم روون میشه و چونه ام گرم اما خودمم فکر نمی کردم تا این حد. آرینای عشق کیک ضیافت شبانه در اتاق آرینا خانوم عشق من و کیک این ماه خونه مادرجون، که اصرار داشت حتما شش تا شمع داشته باشه. برف بازی امسال که متاسفانه مامان نبود عزیز دلم بعد برف بازی سه ماه دوری و ننوشتن تو وبلاگ فکر کنم بهونه خوبی باشه واسه اینکه ندونم از کجا شروع کنم ، اینقدر ننوشتم که الان اصلا نمی دونم از چی بنویسم اما فکر کنم هر روز که بگذره وضعیت بدتر بشه آرینای گلم تو لابی هتل که عاشق این قسمتش شده بود گفتم از اینجا خوشش اومده بود هر بار که از اتاق می اومد بیرون باید یه بار رو این صندلی می نشست به قول خودش فیگور عروس غمگین و گرفته بعد پارک آبی با چشم باز خوابیده خسته و خواب آلود وقت برگشت تو قطار ** اااا عزیز از لطفتون ممنون : چهاردهم ، پانزدهم . کاش من هم در سکوتی که شما میخوندین می نوشتم؟!... تغییر ندادم چون به ندرت پیش میاد که غلط املایی داشته باشم. خب هفته گذشته بعد هشت روز بابایی از سفر برگشت و دوری و نگرانی ما هم به سر رسید. با اینکه زمان با هم بودن ما در طول روز خیلی کمه و گاهی عملا همینطوری هم از هم دوریم (آخر هفته هم نداریم!)اما تو هفته گذشته جای بابایی خیلی خالی بود و من حس مسولیت داشتم در حد المپیک. آرینا هم که هر شب انتظار داشت باباییش از تو صفحه مونیتور بیاد بیرون و هر شب بساطی داشتیم. اما با همه اینها از نظر آرینا اون دو شب اومدن مادرجون هاش و خوابیدن تو اتاقش به این دوری می ارزید. سرماخوردگی من هم بعد سه هفته خلاصه بساطش و جمع کرد و پاورچین پاورچین دمش و گذاشت رو کولش و رفت و رفت نه زیاد هم نرفت انگاری رفت سراغ بابایی. این روزها آرینا خیلی شیطون تر و پر حرف تر شده و صد البته من حیرون تر تو این همه انرژی این بچه ، و البته خسته و کلافه و گاهی کاملا کم آورده. یه ده روزی هم هست که مهد نمیره و هیچ جور هم کوتاه نمیاد. تو این مدت کلی باهاش حرف زدم و واسطه قرار دادم اما هیچ نتیجه قابل قبولی نگرفتم و به قول خودش اصلا حرفشم نزن! فقط همون کلاس بیرونیم و میرم. خلاصه بعد اینکه آرومش کردم و کلی صحبت ، راضی شد که فردا بهش موبایل بدم و تو کلاس نره و فقط پیش خاله فائقه (مدیر مهدشون) بمونه و هر وقت که خواست بهم زنگ بزنه.تو حرف که رضایت داد حالا ببینیم تو عمل چه می کنه. صرفه نظر از آموزش و نیاز به بودن در محیط اجتماعی ، خودمم اصلا شرایط اینکه بخوام نفرستمش و ندارم ، تنها امیدم و زمانی و که می تونم درس بخونم همین ۴ ساعت مهد بودن آریناست باقی که به کار خونه و خدمت به خانواده میگذره. در هر صورت این روزها خیلی خسته و بعضا خیلی کلافه ام و هی یه قدم به جلو برمیدارم و چندین قدم عقب میرم گواهش هم همین که من الان ساعت دو ونیم شب دارم می آپم. همینجا از همه دوست جونها که تو این هفته به یادمون بودن ممنونم . شاد و سلامت و سربلند باشید. پی نوشت: عکس سوغاتی های آرینا رو هم تو ادامه مطلب میذارم . چیز خاصی نیست و فقط جهت یادگاری براش ثبت میکنم.(به پای سوغاتی های مامانش که نمیرسه وروجک خسته از کار خونه و آشپزی (چقدر واسه شما غذا بپزم؟) بی خیال همه شیطونی هات ، بی خیال همه لجبازی هات من(مامان): آرینا جون خوبی؟ آرینا : آره مامان خوبم من: دیدی چقدر بده آدم از مامانش و باباش دور باشه ، تو اتاقش نباشه؟ آرینا: آره مامان ، ولی اینقدر خوش میگذره آخه یکی نیست بگه مادر من یه دو روز دندون رو جیگر میذاشتی شاید خیرشو می دیدیم . به خدا اینها تنبیه شون هم واسه ما بود . نتیجه اخلاقی اینکه بچه هاتون و اگه میخواین تنبیه کنید دست مادربزرگها نسپرید ، اینها فقط سر ما زور داشتند. امروز دقیقا ده روزه که من سرما خوردم و الان دقیقا تو دهمین روز تازه گلودردش شروع شده ، خدا بخیر کنه. پی نوشت : فقط فکر کنید اگه این سرماخوردگی ، آنفولانزا، آنژین ،حساسیت فصلی من چله نشسته باشه ، من چه خاکی تو سرم بریزم. امسال هرجور که حساب کردیم نشد برای آرینا یه مهمونی بگیریم خانواده پراکنده ما فقط تو پنجشنبه و جمعه می تونن یه جا جمع بشن اون هم که من نبودم ، واسه همین تصمیم گرفتیم یه تولد کوچولو تو جمع دوستهای کوچولوی مهدش براش بگیریم که خوشبختانه آرینا هم استقبال کرد. آرینا قبل از رفتن به مهد واسه تولد شمع ۴ سالگی عزیز دلم ذوق فوت کردن شمع بدون شرح آرینا و مهمان ویژه اش از اون جایی که قرار شد بچه ها کیک هاشون و خونه نوش جان کنند (به خاطر مسائل امنیتی)براشون ظرف گرفتم و بسته های کادوشون هم شامل یه کتاب رنگ آمیزی ، بادکنک ، کارت یادگاری و شکلات و موز بود و باز هم به دلیل مسایل امنیتی عکسی از بچه ها ندارم آرینای عزیزم ، دختر مهربونم که همیشه با همراهی هات ، من و شرمنده کردی بدون که مادرها همیشه بهترین ها رو برای بچه هاشون میخوان و من اینجا برات آرزوی سلامتی و سربلندی می کنم ، تمام سالهایی که نبودی من فقط و فقط به داشتن گلی مث تو فکر میکردم و تو شیرین ترین خیالی بودی که حقیقت پیدا کرد.میدونم که یه وقتهایی از هم دوریم ، میدونم که تنها می مونی ، میدونم اما تو بهتر از هر کسی رسیدن به رویاهات و یاد می گیری . برای خودت و برای رویاهات ارزش قایل شو ، مهم اینه که تو هر کاری که هستی سربلند باشی.از اینکه تنهایی های من و با حضور مهربونت بی رنگ کردی و خودخواهی های من و با صبوریت تحمل ،ممنونم عزیز دلم. شاد باشی و موفق و سر بلند.
کلا اون روز بی خیال حرف ها و نصیحت های مادرانه ما شده بودند...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
، این همون کفش سیندرلایی جوگیرانه مادرانه هست![]()
. کادوی مهد هم مکعب های بازی گلدونه بود و یه چشم بند فرشته ایی . قراره تا هفته دیگه سه قطعه عکس و یه سی دی از تولد بهمون بدن که حتما بعدا عکسش و میذارم.![]()
و عجیب هم این سگ ها عاشق کیک و تی تاپ بودن![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
و گرفتن عیدی از بابایی![]()
![]()
![]()
![]()
.
.بعد مریض (روانی) هم هستم مثلا اصلا تو کمد ها و کابینت ها (شما بخون کل اتاق جز کف و شیشه) و یخچال و حموم رو به کارگر اجازه نمیدم و بیچاره مدام می پرسه خب من الان چیکار کنم؟ این جوریه که هنوز تموم تموم نشده .
. در هر صورت پین ها رو برام خود دکتر کشید که خیلی هم دردناک بود و دوباره برام با همون شکل بستن و گفت یه هفته دیگه هم تو گچ باشه بعد عکس بگیر تا تصمیم بگیریم باز کنیم یا نه؟ ...![]()
![]()
مبینا جونم تولدت مبارک عزیزم ، صد ساله بشی![]()
![]()
![]()
)با اینکه تو این روزهای آخر سال برام این اتفاق افتاد و خیلی از برنامه ها و کارهای تمیزی خونه به تعویق افتاد ، علاوه بر اون هنوز خریدهای آرینا رو هم انجام ندادم اما باز خدا رو شکر می کنم چون می دونم می تونست خیلی بدتر از این هم بشه و بازم چون میدونم هر چیزی دلیلی داره
(مثبت اندیشی و دارید که
) .
، تو این هفته هم کلی به من کمک میکنه و کمتر بهونه گیری و لجبازی میکنه .چند شب پیش که خیلی خسته بودم و حالم هم زیاد خوب نبود کنار تختش نشسته بودم و میخواستم براش کتاب بخونم که بهم گفت : مامان دیگه از این به بعد برام هفته ای یه بار کتاب بخون. با تعجب گفتم : چرا مامان؟ گفت: آخه خیلی خسته میشی بعدا من بزرگ می شم عکس هات و می بینم میگم من مامانم و اینقدر پیر کردم؟!...![]()
![]()
.![]()
)
![]()
![]()
![]()
![]()
خارج بشیم.همچنان کلاس زبان برقراره و خدا رو شکر خیلی به کلاس و خانم مربیش علاقمند هست و خیلی خوب و با اشتیاق هر درس و یاد میگیره و مدام از من می پرسه مامان انگلیسی این چی میشه و اون چی میشه و با یک بار گفتن سریع یاد میگیره
برعکس همچنان در اعداد و یادگیریش در جا میزنه
. کتابهای ریاضی و علوم پیش دبستانی گاج و هم به نصف رسوندیم و حیرون این همه علاقه اش به علوم و طبیعت ام .
چند شب پیش قبل خواب، رفت دائرة المعارفش و آورد و گفت مامان میشه واسم از دایناسورها بگی ؟ بعد اینکه صفحه دایناسورها رو خوندیم تا دو روز گیر این بود که چرا دایناسورها نیستند ، دلم براشون میسوزه پس من و ببر موزه استیل (اسکلت) دایناسورها رو ببینم . الان من موندم که کجا آرینا رو ببرم که استیل دایناسور داشته باشه
.
.همچنان عاشق تولد بازی، کیک خریدن و شمع فوت کردنه اما دریغ از یه تیکه کیک خوردن همین که شمع و فوت می کنه دیگه حوالی کیک هم نمی آد و ما می مونیم و کیک
. از این هفته دوباره دو روز دوری ما شروع میشه و از الان من دلتنگ این دو روز آخر هفته ام فکر میکنم چون آخر هفته هم هست و همه دور هم جمع هستن دلگیر بودنش بیشتر باشه .
از طرفی بهار داره کم کم میاد و از الان دلم لک زده واسه اون هوای ملس و زیبا و سرسبزی تازه دمیده ، از زمستون فقط برفش و دوست دارم اون هم که امسال هر بار برف اومد یا در کنار آرینا نبودم یا تو امتحاناتم بود و حسرت یه برف بازی با آنی به دلم موند اما آرینا امسال خونه هر دو تا مادرجون ها واسه خودش آدم برفی درست کرد و یه دل سیر (البته اگه بشه)برف بازی کرد متاسفانه عکسی هم از آدم برفی هاش ندارم.
شنبه آینده هم روز امتحان زبان آریناست که تا اون روز باید هر روز باهاش کمی کار کنم ، که امیدوارم مث ترم پیش نتیجه اش عالی باشه. ببخشید این پست اینقدر طولانی شد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
واسه همین امروز تصمیم گرفتم هر جوری که شده یه استارت دوباره بزنیم و بهتر دیدم از همین روزها شروع کنیم. بعد امتحانها تصمیم گرفتم که هرجوری شده آرینا رو ببرم مشهد ، این نیتی بود که از وقتی به دنیا اومده بود داشتم و نمی شد ، یا حداقل ما جدی تصمیم نمی گرفتیم. تا چهارده ام *درگیر امتحانها و مقاله بودم و روز شنبه پونزدهم* با مادرجونها و خاله آزی رفتیم تهران و از اونجا با قطار به سمت مشهد. بعد آخرین سفرمون که تو هواپیما آرینا راضی به بستن کمربند نمی شد، از هواپیما خاطره خوبی نداره و اینبار هم اصرار داشت که با هواپیما نریم و اینجوری شد (البته خودم هم دوست داشتم تجربه ایی از قطار داشته باشم
!) که ما واسه شنبه ساعت ۸ شب بلیت قطار واسه مشهد داشتیم . برعکس چیزی که فکر می کردم آرینا تو قطار نه در رفت و نه در برگشت اصلا اذیتمون نکرد و خیلی خیلی دختر خوبی بود و کلی من و شرمنده خودش کرد
. ما در کل دو روز و یک صبح مشهد بودیم . روز اول بعد کمی استراحت همگی رفتیم حرم و تا بعد نماز مغرب عشا اونجا بودیم ، در تمام مدت اونجا بودن به یاد همه بچه های وبلاگ ها بودم و امیدوارم تو این آخر سالی گره از مشکل همه باز بشه و همه سلامت و دلخوش باشن. روز دوم هم طبق قولی که به آرینا داده بودم بعد کمی گشتن تو الماس شرق ، رفتیم پارک آبی که یه پنج ، شش ساعتی اونجا کلی واسه خودش بازی کرد و اصلا میل نداشت بریم هتل
. شب هم تا سرش و گذاشت رو بالش خوابید. اگرچه مدت زمان سفرمون کوتاه بود اما خیلی خوب بود و برعکس اینکه می گفتن خیلی سرده ، هوا هم عالی بود .(از وقتی برگشتیم خونه هوا همش برف و بارونه). از همه دوست های گلم ممنونم که تو این مدت با وجود نبود ما مدام بهمون سر می زدن و جویای احوالمون بودن . خب کم کم دستم روون میشه و چونه ام گرم ، هی میام و می نویسم فعلا بهتر از این نمی تونم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تا امروز بعد کلاس زبان رفتیم مهد که فقط دوستاش و ببینه و من هم تو ورودی منتظرش موندم هنوز دو دقیقه نشده دیدم آرینا گریون و زار طوری که انگار یه ساله من و ندیده اومد تو بغلم. فقط هم می گفت اینجا رو نمی خوام ، از اینجا بریم.
)![]()
![]()
ادامه مطلب
ـ هر شب مهمان و دوست و فامیل . امشب هم مهمان داشتن . بعد این مکالمه من و آرینا
![]()
![]()
امروز بابایی هم رفت یه سفر یه هفته ای و هنوز پاش به فرودگاه نرسیده آرینا خانوم صدبار گفته که دلش برای بابایی تنگ شده ، اینم از شانس ماست به خدا ، هر چند خودم هم همینطور بابایی حمیدی هستم
در هر صورت به مدت یه هفته ما مادر و دختر تنهاییم و از همینجا هرگونه پروژه مهمونی و پایه هستیم.
مواظب گلهاتون باشید.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()











































